محمد امینمحمد امین، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره
ساراسارا، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

عشق مامان و بابا

تاتی تاتی پسری در11 ماهگی

1393/5/22 8:00
نویسنده : مامان امین
499 بازدید
اشتراک گذاری

عسل مامان سلام علیکم حال شماسوالاحوال شما پسر طلاسوال

طلا گفتم یاد موهای طلاییت افتادم که هرکی میبینه به شوخی میپرسه شماره رنگت چیه بگو تا ماهم بخریمزیباماهم عشوه کنان میگیم خدادادیه عزیز خدا خودش عنایت کردهراضی

عسلم ماه رمضان هم تموم شد و مامانی فقط 4 روز روتونست روزه باشه.ایشالا که ازهمه قبول باشه ازمنم همینطور.عیدفطر خونه حاجی باباها و دوتا خاله ها رفتیم وبعد از تبریکات عید برا نهاربرگشتیم خونمون.اواخر ماه رمضان یه روزکه خونه مامان جون مهمون بودیم(چهارشنبه 1مرداد) بعداز افطار سرِهمه رو گرمِ خودت کرده بودی و داشتی تمرین سرپا وایستادن میکردی.انقد وایستادی و انقد افتادی که نگو 

از اون به بعد تونستی یواش یواش بلند بشی وچن قدمی راه بری تا امروز که 22مرداد هس و شما عزیز دلم دیگه چاردستو پا رفتنو کنار گذاشتی و قشنگ داری راه میری البته گه گداری زمین میخوری ولی بازم پامیشی و ادامه میدی.خودتم بیشتراز همه از پیشرفتت خوشحالی.

از وقتی تابستون شده وهواها بشدت گرم،از اونجایی که زود زود گرمت میشه هرروز حموم میری و عاشق حموم شدی.(طوری که یبار رفتیم خونه مامان جونت و ایشون داشتن حمومشون رو میشستن خودتو کشتی که الا وبلا منم باید حموم برم وبالاخره موفق شدی و حموم اونارم امتحان کردی و کلی آبتنی کردی و عمو و مامانی هم کلی ازت عکس و فیلم گرفتن.عمو ناصر هم یه دست لباس از گرجستان برات آورده بود.مرسی عموش.)بدبختی اینجاس که حموم وتوالتمون یکیه و چون کاربرد توالت رو نمیدونی و تا حالا تجربه ای نداشتی هر سری که من یا بابا دستشویی میریم کم میمونه گریه کنی که منم با خودتون ببرین.فک میکنی 5دقیقه ای حموم میکنیمو برمیگردیم.دیگه معظلی شده واسمون.به محض باز شدن در بدو بدو خودتو میرسونی و چون با درِ بسته مواجه میشی فریاد ماما ماما سر میدی که فرقی نمیکنه من باشم یا بابات در کل به هردومون ماما یا مَ مَ میگی

و همین موضوع موجبات خنده و دلخوشیِ فامیل رو فراهم کرده.خندهوخصوصا فامیل بابایی.همه مامان صابر صداش میزنن.قه قههسوژه ای شده که نگوخندونک

این روزا سرگرمیت بازوبسته کردن درِشیشه نوشابه یا فلاسک یا هرچیز درداری هس طوری که مدتها مشغول میشی و اجازه استراحت به مامانی میدی.وقتی هم دراز میکشیم یا قلقلکمون میدی(بیشتربابایی رو)یا باپلکامون بازی میکنی و درنهایت انگشتت رو فرو میکنی تو چشممون.(بیشتر مامانی)

قبلنا هرکی زنگ میزد گوشی رو میگرفتم به گوشِت تا صدای طرفو بشنوی ولی حالا خودت میتونی گوشی رو بگیری جالب اینجاس که بعداز دست به گوشی شدن خودتو از بغل میندازی پایین و سرپا وقدم زنان صحبت میکنی.خیلی بلا شدی و همش ادای ما بزرگترا رو یاد میگیری و انجام میدی.یه بار بابا عصبانی شد وناخواسته سرت داد کشید گریه و ناراحتیت به کنار از اون موقع هروقت از چیزی عصبی میشی داد میکشی.

و اما کلماتی که تا این لحظه میتونی بگی:

ماما یا مَ مَ: هردو مامان

بابا

قوقی: مورچه

قاقا: خوراکی،غذا،میوه

مَ مَ مَ: معصومه

با: باخ به معنیِ نگاه کردن

جونم برات بگه که قوقی رو از مامان جون یادگرفتی.آخه یه مدت بود خونمون مورچه داشت و یه بارکه مامان جون خونمون بود هی گفت قوقی کو و شما گل پسر باهوشم متوجه شدی که به این جنبنده قوقی میگیم البته من چن بار اسمشو گفتم تا به اسم یاد بگیری ولی چون قوقی راحتتر بود اونو ترجیح دادی.الان وقتی میگیم قوقی کجاست فرشارو بلند میکنی تا یکی بیابی ولی موفق نمیشی چون بابایی همه رو منهدم کردن.

قاقا رو بیشتربه میوه ها میگی و یاد گرفتی میوه رو با چنگال بخوری واین باعث شده اعتماد به نفست بره بالا و بخوای سوپ رو هم خودت بخوری ولی قربونت بشم سوپ رو من به زور میخورونمت از بس ورجه وورجه میکنی چه برسه به اینکه خودت بخوای بخوری.اصن یه وضیِ

باورودت به 12 ماهگی تو راه رفتن باتجربه تر شدی و میتونی مسیرهای طولانی تری رو بدونه اینکه بیوفتی راه بری.وحتی میتونی بدون اینکه بیوفتی مسیررفته رو برگردی.

14مرداد عروسی دعوت بودیم(پسردایی باباجون،بابای من)چون زود رفته بودیم تونستم چنتایی ازت عکس بگیرم ولی مگه یه جا بند میشدی؟؟از برکات این عروسی این بود که نانای نانای یاد گرفتی و انقد این دستای تپلت رو خوب تکون میدی که آدم میگه یه لقمش کنه.تو عروس دخترعمه هام جلوت میرقصیدن همچین چشات برق میزدن که فک کنم دلت میخواست یه جفت چشم دیگه هم داشتی و بیشترین بهره رو میبردی.اونروزم بهت خوش گذشت و بااینکه چشات خسته از تماشا، خوابشون میومد ولی تموم سعیتو کردی و پلک رو پلک نذاشتی.

اداهایی که با اجراش دلبری میکنی:

سلام دادن با خم کردن سر

گَل گَل با دست اونم به روش بابا سعید

بای بای کردن با دست

خنده های به قول بابا اعیانی

و نانای کردنت

اینم بگم که بازم خوردنت تعریفی نداره وبازم زورکی میخوری در عوض خیلی زیاد آب مینوشی.پایان 11ماهگی 9.900 وزنت شده بود.

ماهگیت

 

مبارک ضربان زندگیم

دوسِت داریم عزیز دلم

پسندها (2)

نظرات (5)

سحر مامان كاترين
22 مرداد 93 13:33
سلام به منم سربزن
مامان امین
پاسخ
سلام سر زدم ولی انگار آدرستون اشتباهه
مامان سمیه
26 مرداد 93 14:34
آقا قبول نیست پس عکساش کو ایوای منم عاشق رنگ موهای محمدامینم راستی تصور میکنم گفتن کلماتش رو، دندونام قاماشماخ میکنه که کاش دستم بهش میرسید و گازش میگرفتم
مامان امین
پاسخ
باور کن مجال نمیده از وقتی راه افتاده کلا سر پا هستم.دستامم به پادردو کمر درد اضافه شده. تو اولین فرصت چشم. آخ گاز گرفتنو نگو که هردن خالش به خدمتش میرسه.
نی نی عکس
4 شهریور 93 16:37
سلام عزیزم چه نی نی قشنگی ماشاء الله از بچه ها و نی نی های خوشگل تان عکس بگیرید و برای ما ارسال کنید. ما ضمن نمایش عکس ها در سایت، به آن ها جایزه می دهیم www.niniaxs.ir
مامان دینا
7 مهر 93 12:36
سلام یا ما دوست میشی منتظریم به ما هم سر بزن ماهم از تبریز هستیم
مامان امین
پاسخ
سلام به وبلاگمون خوش اومدین بله چرا که نه.من ادتون کردم
مــــن
4 شهریور 94 13:01
خیلی پسرتون خوشمله
مامان امین
پاسخ
ممنون لطف دارین